قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
294
تاريخ نگارستان ( فارسى )
بهرات رسانيد و بيملاحظهء بر مسند حكومت نشست و در ساعت حكم بگرفتن ملك باقر فرمود . مصراع : آرى طريق دولت چالاكيست و چستى . [ 507 - ملك كيومرث با امير اسكندر . ] 507 تمثيل هنگامى ميرزا رستم نبيرهء صاحبقران و امير سليمانشاه با اسكندر ميجنگيد ملك كيومرث والى قلعهء تور بنابر خصومتى كه با اسكندر داشت نزد ايشان رفته فتنه را تحريك ميداد ميرزا رستم تدبير نموده او را بگرفت و پيش اسكندر فرستاد و قلعهء مذكوره را بمعتمد خود سپرده و خواهر ملك كيومرث را بزنى به دو داد و اسكندر ملك كيومرث را اسب و خلعت داده گفت هرجا كه ميخواهى برو كيومرث را چون در آنولايت محل اقامت نماند بشيراز آمده داورى نزد ميرزا محمد برادر بزرگتر ميرزا رستم برد وى متعهد امانى و آمال او شده در صدد ترتيبش بود بعد از مرك صاحبقران بعضى مردم فتان در باب ملك كيومرث غمازى نموده چند روزى معتكف بيت الاحزان زندان گرديده در آن اثنا از آنجا فرار نموده با جمعى قلندران كه بكسوت ايشان برآمده بود بحوالى قلعهء تور آمده ببهانهء دريوزه با دربان قلعه مصاحب شد و شام دربان خواست كه در را ببندد در گوشهء خزيد و نيمشب بر سر كوتوال رفت ديد كه در وثاق او چراغ ميسوزد و كوتوال خواهر او را تنك در آغوش كشيده و حربه بر بالين نهاده در دم حربه را برداشت و بدانحربه هردو را بكشت و سرهاى ايشانرا بدست گرفته بيكى از بروج برآمد و فرياد برآورد كه اى ساكنان قلعه بدانيد كه منم كيومرث بن بيستون و اينست سر كوتوال هركه نوكر و نوكرزادهء منست نزد من آيد كه كار بر حسب دلخواه است در دم جمعى از ملازمان او جمع گشتند و بقيهء ملازمان كوتوالرا از تيغ گذرانيدند چون در زندان شيراز نذر نموده بود كه چون خلاص گردد و نوبت ديگر بولايت خود رسد در رواج مذهب شيعه كمال اجتهاد بتقديم رساند بنابراين مردم آنجا را كه تا آنوقت سنى بودند شيعه ساخته آثار صلاح و سداد در آن بلاد ظاهر گردانيد . [ 508 - غارت شدن قائن . ] 508 من النوادر چون ملك پيوسته ولايت قائن را كه تعلق بامير ستلمش مولاى داشت غارت كرده در آنجا آثار اقتدار ظاهر ساخت بنابراين ستلمش از رعاياى آنجا خجل گشته و اهالى آنولايت بدين بيت مترنم بودند بيت : شهرى كه در آن شحنه ستلمش باشد * دانى كه در آنشهرچه شورش باشد آخر الامر بيطاقت گشته بخواجه محمد ابروى توسل نموده او نيز چون از ملك آزار بسيار داشت با او همداستان شده بدفع ملك اتفاق نمودند و با يكدگر سوگند خوردند كه چون چشمشان بر ملك افتد شمشير انتقام كشيده تا سر او را از بدن جدا نكنند از پا ننشينند القصه بدين نيت توجه نمودند ملك نيز با فوجى از دلاوران ايشان را استقبال نموده در منزل